به تو گفتم سفری کن که شوم شاد زنادیدن تو
تو به من گفتی سفرنیست ترا راه فرار
به تو گفتم که بروزین پس و دیگرتو نمان
تو به من گفتی ترا نیست قرار
به تو گفتم که دگر یار نه ای پس تو چه ای؟
تو به من گفتی که منم چوبه دار
به تو گفتم که چرا عشق تو مرگ است مرا
تو به من گفتی که این است جهان را تکرار
به تو گفتم که چه شد همهمه عشق و نیاز ؟
تو به من گفتی که شد این و چنان است قرار
به تو گفتم که نه ای آگه از احوال بدم ای مه من
تو به من گفتی که این رسم بود ، راه مدار
به تو گفتم که بمن آر آن دل مسکین که ربودی زمنش
تو به من گفتی که هیچت نخورد غم طرار
13 آبان 1367
