درباره نویسنده
گفتمت ، سخنگاهی است برای بیان آنچه بدان می اندیشم . روایتی از آنچه می نویسم یا دیگران نوشته اند. جایی است برای گفتمانی دلخواسته .....
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • من
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • گفتگو
  • درخور توجه است
  • ازدکتر حسابی
  • دو روز زندگی
  • بسیار زیبا
  • کمی دقت لازم است !!
  • مردها هم قلب دارند !!
  • از نسیم شمال
  • منطق !!!
  • مادرم
  • یلدا
  • حباب
  • از دکتر حسابی "" بازی روزگار ""
  • به مناسبت یلدای ایرانی
  • از منوچهر آتشی
  • از کارو
  • اشکی در گذرگاه تاریخ - فریدون مشیری
  • امیرکبیر - فریدون مشیری
  • ما و فطرتمان
  • شعرمعروفی از جامی
  • چه گویم که ناگفتنم بهتراست !!!
  • دراین سرای بی کسی
  • آورده اند که ....
  • زیبا
  • به خاطردخترم !
  • زندگی
  • گفته اند که .....
  • حکایتی دیگر
  • آورده اند که ....
  • ازاخوان ثالث
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
دوستان من
  • گفتمت ....
  • من از اینجا
  • پانیذ عسل
  • آیا کدامین باران....
  • عروسک کوکی
  • دلگویه ها
  • جای پای دوست
  • یه شب مهتاب ...
  • بارانهای تبدار
  • پرواز تا خورشید
  • کتابناک
  • موسیقی گیل و گالش
  • دهکده ما
  • راوی حکایت باقی
  • ما لاهیجانی ها
  • ماه هفت شب
  • ایران آوا
  • مینا محسنی
  • شیرین ترین عسل
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



گفتمت ....
گفتگو
نویسنده: من - ۱۳٩٠/۱۱/٢

به تو گفتم سفری کن که شوم شاد زنادیدن تو

تو به من گفتی سفرنیست ترا راه فرار

به تو گفتم که بروزین پس و دیگرتو نمان

تو به من گفتی ترا نیست قرار

به تو گفتم که دگر یار نه ای پس تو چه ای؟

تو به من گفتی که منم چوبه دار

به تو گفتم که چرا عشق تو مرگ است مرا

تو به من گفتی که این است جهان را تکرار

به تو گفتم که چه شد همهمه عشق و نیاز ؟

تو به من گفتی که شد این و چنان است قرار

به تو گفتم که نه ای آگه از احوال بدم ای مه من

تو به من گفتی که این رسم بود ، راه مدار

به تو گفتم که بمن آر آن دل مسکین که ربودی زمنش

تو به من گفتی که هیچت نخورد غم طرار

 

13 آبان 1367

 

نظرات ()



درخور توجه است
نویسنده: من - ۱۳٩٠/۱۱/٢

مطلب زیبایست از سرکارخانم دکترمریم شعفی :

 

مادر های نگران را در لیلا حاتمی میدیدم ... 
که میفهمیدند کوپن ها برای فرزندش آینده نمی آورند... ... 
پدرهای تک بعدی را در پیمان معادی ...
که بر سر هر دو راهی از قدرتش استفاده میکرد ...
کودکی هایم را در ترمه ... که باهوش بود و ساکت .... درد را می فهمید ... 
اما آنقدر صلح طلب بود که چیزی به رویش نمی آورد 
به مادرش احتیــــــــــــاج داشت اما عاشق پدرش بود ... 
و تازه ، چپ های زندگی را از راست تشخیص میداد 
و از پدر نیاموخته بود ، سر دوراهی که رسیدی، راه راست ، همیشه راست نیست !
گاهی باید به چپ زد ... 
در چشم های ساره بیات ، شوش و راه آهن را واضح میدیدم ...
در شهاب حسینی یک سنتی ِ سرخورده میشدم ... 
یک مرد که هنوز پیاز ِ آبگوشتش را با مشت له میکند 
یک نفر که تمام دنیا حقش را خورده اند اما دستش به حق کسی نمی رسید 
تا ببیند از پس خوردنش بر می آید یا نه 
جدایی نادر از سیمین ، تقابل سنت و مدرنیته خواهی در نقطه ای به اسم تقدیر بود 
وقتی که یک چالش ، سیاه را به روی سفید می آورد ...
زنی در اعتقادتش آنقدر گم بود که عقلش برای شستن یک پیر مرد 
بهانه ی شرعی می خواست ...
پدری آنقدر در پدرش گم بود که از زنش تنها کاست های شجریان به جا مانده بود 
دختری آنقدر در فاصله ی پدر و مادر گم شده بود 
که نمیدانست برای پیدا شدن باید دست کدام را بگیرد ... 
و کارگری ، آنقدر سر خورده بود که کسی باور نمی کرد او هم به قران اعتقاد دارد ......
جدایی نادر از سیمین ... تصویری حقیقی از اجتماعی بود 
که در سنت دست و پا میزند مبادا 
مدرنیته تمام دلبستگی هایش را انکار کند ....
به این فیلم ، ایستاده احترام میگذارم ... 
بابت ظرافتی که در بیان حقیقت های ظریف اجتماع من داشت ...
و دردم آمد...
دردم آمد وقتی فهمیدم 
دیدن این فیلم در آمریکا برای بچه های زیر 13 سال ممنوع شده ...
حق دارند ... 
حق دارند نخواهند کودکی های آزادی خواهشان مفهوم دو راهی را بفهمند 
حق دارند نگذارند فرزندانشان در تختخواب بترسد از آن روی پدر 
میخواهند کودکانشان ، کودکی کنند ، نه اینکه شبیه نسل ما 
در تنهاییشان به درد های پدر و مادر فکر کنند 
حق دارند برای اجتماعشان آزاده تربیت کنند ......
حق دارند ... 
هر جای این قصه را نگاه میکنم میبینم
کودکی هایمان نسبت به آنچه حقمان بود ادا نشد 
آقای فرهادی 
این فیلم ، اسکار ِ نمایش فرهنگ ِ ایرانی در عصر آدمم کوکی ها را گرفته 
آن اسکار را هم نگیرد ،اتفاقی نمی افتد 
بگذار به پای درد هایمان خودمان بسوزیم ... 
آنها تا بخواهند نسل ِ ما را درک کنند باید هزار ترس ِ نابالغ را بگذرانند 
سیمین را بیاور همین حوالی ... 
ما خوب فهمیده ایم دو راهی ها هیچوقت از عدالت بویی نمی برند .....
ما خوب فهمیده ایم جهان سومی بودن یعنی شب و روزت پر از اتفاق باشد 
اتفاقی که محکوم است از یکی ظالم بسازد حتی اگر آزارش به مورچه هم نرسیده 
و از یکی مظلوم.... 
سیمین را بیاور ... 
ایران پر از " ترمه " هاییست که ترجیح می دهند مادرشان آزاد باشد 
حتی اگر شب کسی برایشان لالایی محبوبشان را نخواند 
ایران پر از بچه هاییست که پا در کفش بزرگان کردن ، لذت بچگیشان بود

نظرات ()



ازدکتر حسابی
نویسنده: من - ۱۳٩٠/۱٠/٢٦
 
یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید . من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم . 

دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند .
نظرات ()



دو روز زندگی
نویسنده: من - ۱۳٩٠/۱٠/٢٦
*دو روز مانده به پایان جهان
تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است
تقویمش پرشده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد
داد زد و بد و بیراه گفت
، خدا سکوت کرد
جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت
خدا سکوت کرد
آسمان و زمین را به هم ریخت
خدا سکوت کرد
.به پر و پای فرشته ‌و انسان پیچید
خدا سکوت کرد
کفر گفت و سجاده دور انداخت
خدا سکوت کرد
دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد
خدا سکوتش را شکست و گفت:
"عزیزم،اما یک روز دیگرهم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جاروجنجال ازدست
دادی، تنها یک روزدیگرباقیست، بیا ولااقل این یک روزرا زندگی کن"
لا به لای هق هقش گفت: "اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد؟...
"خدا گفت:
"آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه
امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به کارش نمی‌آید"
آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:
"حالا برو و یک روز زندگی کن
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید، اما می‌ترسید
حرکت کند، می‌ترسید راه برود، می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد،
قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه
فایده‌ای دارد؟بگذاراین مشت زندگی را مصرف کنم.."
آن وقت شروع به دویدن کرد
زندگی را به سر و رویش پاشید
زندگی را نوشید
و زندگی را بویید
چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود
می تواند بال بزند
می‌تواند پا روی خورشید بگذارد
می تواند ....
او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد
زمینی را مالک نشد
مقامی را به دست نیاورد
اما ...
اما در همان یک روز
دست بر پوست درختی کشید
روی چمن خوابید
کفش دوزدکی را تماشا کرد
سرش را بالا گرفت و ابرها را دید
و
به آنهایی که او را نمی‌شناختند سلام کرد
و
برای آنها که دوستش نداشتند
از ته دل دعا کرد
او در همان یک روز آشتی کرد
و
خندید و سبک شد
لذت برد
و
سرشار شد و بخشید
عاشق شد وعبور کرد و تمام شد
او همان یک روز زندگی کرد
فردای آن روز فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند:
""امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیست
زندگی انسان دارای طول،عرض وارتفاع است ؛
اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم،
اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد،
عرض یا چگونگی آن است.
امروز را از دست ندهید،
آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟
نظرات ()



بسیار زیبا
نویسنده: من - ۱۳٩٠/۱٠/٢٤

در یکی از روزهای سرد ماه ژانویه و در یکی از محلات فقیرنشین در شهرواشنگتن دی.سی صبح زود که مردم آن منطقه که اکثرا یا کارگر معدن بودند و یا صاحب مشاغل سیاه از خانه هایشان بیرون زدند تا یک روز پر از رنج و مشقت دیگر را آغاز کنند٬ زنان و مردانی که تفریح و لذت در زندگیشان نامفهوم بود و به قول معروف آنها زندگی نمیکردند بلکه به اجبار زنده بودند تا ریاضت بکشند که نمیرندآن روز نیز آن مردم بینوا در حالی که خیلی هایشان کارگر روزمزد بودند و نمی دانستند آیا امشب هم با چند دلار به خانه بازمیگردند و یا باید با دست خالی به خانه های نکبت زده شان بروند و از فرزندانشان خجالت بکشند خود را برای روزی مشقت بار آماده می کردند که ناگهان صدای ویولن زیبایی از گوشه یک خرابه به گوش رسید آوای ویولنآنقدر زیبا و مسحور کننده بود که پای آن مردم فقیر از رفتن باز ماند اکثرا آنها با اینکه می دانستند اگر دیر برسند جریمه می شوند بدون توجه به این مشکل در آن خرابه که اندازه یک سالن کنسرت بود جمع شدند و حدود دو ساعت و نیم با گوش دادن به آن آهنگهای زیبا و استثنایی اشک ریختند خندیدند به خاطراتشان فکر کردند و سرانجام نیز ویولونیست خیابانی که مردی 35 ساله بود کارش تمام شد ویولنخود را برداشت و آماده رفتن شد اما در همین حال و احوال تشویق بی امان مردم  همه آنها را به صف کرد و به همگی که حدود 300 نفر بودند نفری 5 دلار داد و سپس درحالیکه برای آنان بوسه می فرستاد سوار تاکسی شد و رفت تا مردمان فقیر از فردا  این ماجرا را همچون افسانه به دوستانشان بگویند اما در آن روز هیچکس نفهمید ویولونیست 35 ساله کسی نیست جز جاشوا بلیکی از بهترین موسیقی دانان جهان که 3 روز قبل بلیت کنسرتش هرکدام 100 دلار به فروش رفته بود فردای آن روز جاشوا به یکی از دوستانش که از این موضوع با خبر شده بود گفت من فرزند فقرم آن روز وقتی در کنسرت فقط مردم ثروتمند را دیدم از خودم خجالت کشیدم که فقیران را از یاد برده ام به همین خاطر به آن محله فقیرنشین رفتم و همان کنسرت دو ساعت و نیمه را تکرار کردم بعد هم وقتی یادم آمد اکثر آنها به خاطر من باید جریمه شوند  تمام پولی را که از کنسرت نصیبم شده بود را میان آنها تقسیم کردم و چقدر هم لذت بردم .

نظرات ()



کمی دقت لازم است !!
نویسنده: من - ۱۳٩٠/۱٠/٢٤

امتحان پایانی فلسفه بود. استاد فقط یک سوال برای دانشجویان مطرح کرده بود. سوال این بود: "شما چگونه میتوانید من را متقاعد کنید که صندلی جلوی شما نامرئی است؟" تقریبا یک ساعت زمان برد تا دانشجویان توانستند پاسخ های خود را در برگه امتحان بنویسند، به غیر از یک دانشجوی تنبل که تنها ۵ ثانیه طول کشید تا جواب را بنویسد ! چند روز بعد که استاد نمره های دانشجویان را به آنها داد، آن دانشجوی تنبل بالاترین نمره ی کلاس را گرفته بود !! او در جواب نوشته بود: "کدام صندلی؟"

پیام اخلاقی: مسائل ساده رو پیچیده نکنین !!

نظرات ()



مردها هم قلب دارند !!
نویسنده: من - ۱۳٩٠/۱٠/۱٩
مردان هم قلب دارند....فقط صدایش..یواش تر از صدای قلب یک زن است....
مرد ها هم در خلوتشان برای عشقشان گریه میکنند....شاید ندیده باشی..اما همیشه اشک هایشان را در آلبوم دلتنگیشان قاب میکنند..
هر وقت زن بودنت را میبینم...سینه ام را به جلو میدهم..صدایم را کلفت تر میکنم...تا مبادا
لرزش دست هایم را ببینی...
مرد که باشی...دوست داری....از نگاه یک زن مرد باشی...
نه بخاطر زورِ بازوها!
مثل تو دلتنگ میشوم.. ولی.گریه نمیکنم...
بچه میشوم....بهانه میگیرم...
تو این هارا خوب میدانی....
تمام آرزویم این است که سر روی پاهایت بزارم....
تا موهایم را نوازش کنی..
دوست دارم بدنت را بو کنم...
عاشق بویِ موهایت هستم!
من بیشتر از تو به آغوش نیاز دارم.....
چون وقت تنهاهیم....خاطره ی تو مرا امیدوار میکند....به همه ی دنیا!
تا برای خوشبختیت....لبخندت...آرامشت....تلاش کنم
من مرد بودنم را مدیون زن بودنت هستم!
..این بود قسمتی از درد دل مردانه...
تو فقط این هارو میفهمی....با زن بودنت!

توضیح اینکه این متن از من نیست 

نظرات ()



از نسیم شمال
نویسنده: من - ۱۳٩٠/۱٠/۱٧

 
این شعر را سید اشرف الدین گیلانی (نسیم شمال) یکصد سال پیش
در وصف روحیات مردم ایران سروده  


ما ملت ایران همه باهوش و زرنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم
ما باک نداریم ز دشنام و ملامت
 ما میل نداریم به آثار و علامت
گر باده نباشد سر وافور سلامت
 ازنام گذشتیم همه مایل ننگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم

گاه از غم مشروطه به صد رنج و ملالیم
لاغر ز فراق وکلا همچو هلالیم
شب فکر شرابیم
 سحر طالب بنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم

یک روز به میخانه و یک روز به مسجد 
هم طالب خرما و همی طالب سنجد 
هم عاشق زیتون وهمی عاشق کنجد
با علم و ترقی همه چون شیشه و سنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم

اسباب ترقی همه گردید مهیا
پرواز نمودند جوانان به ثریا
گردید روان کشتی علم از تک دریا
ما غرق به دریای جهالت چونهنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم

یا رب ز چه گردید چنین حال مسلمان
بهر چه گذشتند زاسلام و ز ایمان!
خوبان همه تصدیق نمودند به قرآن
 ما بوالهوسان تابع قانون فرنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم

مردم همه گویا شده مال و خموشیم
چون قاطر سرکش لگدانداز چموشیم
تا گربه پدیدار شودما همه موشیم
باطن همه چون موش به ظاهرچو پلنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم

از زهد تقدس زده صد طعنه به سامان
داریم جمیعا هوس حوری و غلمان
نه گبر نه ترسا ، نه یهود و نه مسلمان
 نه رومی رومیم و نه هم زنگی زنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم
 
 
نظرات ()



منطق !!!
نویسنده: من - ۱۳٩٠/۱٠/۱٤

دو شاگرد پانزده ساله ی دبیرستان نزد معلم خود آمده و پرسیدند : استاد اصولا منطق چیست ؟ معلم کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟ هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه ! معلم گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدرآن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟ حالا پسرها می گویند : تمیزه ! معلم جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.وباز پرسید : خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟ یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه ! معلم دوباره گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد وکثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب  بالاخره کی حمام می گیرد ؟ بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو ! معلم بار دیگر توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد! شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است معلم در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق ! و از دیدگاه هر کس متفاوت است. 

نظرات ()



مادرم
نویسنده: من - ۱۳٩٠/۱٠/۳

شامگاه دوم دیماه 1369 بود و ما که پشت دربهای قسمت مراقبت های ویژه نشسته بودیم ، خسته از چندین روزی که با دلهره و ترس و امید و نگرانی را سپری کرده بودیم ، با برخورد تند پرسنل بیمارستان مواجه شدیم که برخلاف همیشه ی این چندروز ، خشن و عصبی مارابه رفتن وادار می کردند . عجیب بود .

وارفته و گیج به خانه بازگشتیم ، برف می بارید و بسیارسرد بود ؛ هوا هم دیگرگون بود آن شب ، گرفته و دل پر و شب فرامی رسید . شبی شوم و منحوس .

و صبح با صدای تلفن ازخواب بیدارشدیم ، ازآن سوی خط چه می گقتند که شنونده را بسیار بهم ریخت ، مات شد ، فسرده شد ، فشرده شد و درچشمانش اشکی هویدا. مرا به آرامی صدا کرد و گفت از بیمارستان بود ، تعجیل کن ! نفهمیدم چگونه لباس پوشیدم ، منتظر هیچکس نماندم و دیگران درپی من ، دربرف سنگینی که بجا مانده بود ازدیشب و می بارید هنوز ، افتان خیزان می دویدند . اتوبوس ناله کنان رسید و من خود را بزور درآن جای کردم ، نفسم بریده بود و چقدر طولانی شده بود مسیر ، فقط یک سربالایی بود تا بیمارستان مدرس سعادت آباد ولی گویا تمام نمی شد ، انتظار تلخ و سنگینی بود . رسیدم و به تقلا و سرعت ازپله ها بالارفتم ، بخش قلب ، بخش مراقبت های ویژه و چهره غمگین و اندوه ناک پرسنل همه چیز را می گفت بی هیچ کلامی . او رفته بود .............................................

او که همیشه لبخند زیبایش را همه بیاد دارند ، او که مهرو محبت و گذشت و صداقتش شهره خاص و عام بود ، او که همه را دوست داشت و هیچ دشمنی برایش یافت نمی شد ، او که از دنیایش بجر پاکی و لطف و صفا کسی سراغ دیگری نداشت ، او که ستون عشق بود برای خانواده تا هفتاد پشت ، او که .......................... دیگر رفته بود و چقدرزود ، فقط چهل سال و چهار ماه و چهار روز تا تدفینش .

وقتی با گذار از برف و کولاک و بهمن و سرما و جاده و مسافت به زادگاهش رساندیمش ، شهر درانتظارش عزاداربود ، مغازه ها همه بسته بودند ، مردم همه درسفر کوتاه باقی مانده اش همراه بودند ، بی سابقه بود این همراهی ، بی سابقه بود گریه های زنان و مردانی که بی هیچ وابستگی می آمدند و دقیقه به دقیقه بر تعدادشان افزوده می شد ، نه او ونه همسرش سمتهای بزرگ رسمی و دولتی نداشتند ولی همه آمده بودند و او را بیاد داشتند و امروز پس از بیست و یک سال ، هنوز مزارش به گلهای هدیه دوستان آشنا و ناآشنا مزین است و هنوز نامش با لبخندی گرم و مهربانانه برسرزبانها جاری می شود و هنوز همه درافسوس رفتنش اشک به چشم می آورند و .................

روز چهارم دیماه ، بیست و یکمین سالگشت درگذشت نازنین مهربانم ، مادرم ، روزی تلخ و اندوهگین است ولی آنچه که ازاو بیاد دارم ، سراسر عشق است و پاکی است و مهربانی است و گذشت است و لبخند و لبخند و لبخندی زیبا.

یادش گرامی و روانش شاد

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »